بچه خواهرم دختر7 ساله است.تو اتاقم یه کاری کرد عصبانی شدم.بعد داد زدم برو بیرون وگرنه میکشمت.زوود..خندید گفت خاله  توهمیشه خندون عصبانی میشی!خیلی باحال میشی.انگار هم میخوای نخندی هم میخوای عصبانی باشی!!!دیدم راست میگه.من اصلاااا جذبه ندارم.چقد بد!اینجوری هیچ کس ازم حساب نمیبره!چرا ما اسفندیا اینجورییم!!!!

به خودم که نگاه میکنم میبینم من دیرتر از همه ی همسنام وارد دنیای بزرگسالی شدم!همیشه مقاومت میکردم!همیشه لج میکردم با زمونه!بر خودمم عجیب بود.وقتی 11سالم بود و میگفتن بزرگ داری میشی انگاری غم عالمو میریختن تو دلم.میگفتم نههههههههه.من بچه ام....همیشه همین بودم.تو13 سالگی که همه ی همسنام عروسک بازی رو گذاشته بودن کنار من تازه عروسکامو میبردم بالکن میچیدم ومیگفتم با خودم غلط کرده هرکی گفته من بزرگ شدم!من هنوز بچه ام.من هیچ وقت بزرگ نمیشم!!!

یادمه وقتی 17 سالم بود یکی از دوستای 16 سالم ازدواج کرد.من اون موقع اونو یه بی عقل به تمام معنا میدونستم!اصلا مونده بودم چه طوری میتونه به این چیزا فکر کنه!!!من تا22 سالگی حتی یه لحظه هم نتونستم به ازدواج فکر کنم...اصلا درک نمیکردم حال آدمایی که دلشون میخواست شوهر کنن رو...هنوزم زیاد درک نمیکنم شاید!!!17 سالم بود دعا میکردم:خدایا میدونم وقتی بزرگ شم مث آدم بزرگا میشم وخر میشم و ازدواج میکنم به ناچار.ولی تو حرف اون موقع منو گوش نکن.دعای الان منو براورده کن.یه کاری کن هم بختم بسته بشه.هم اجاقم کور.نمیخوام شبیه آدم بزرگا بشم.نمیخوام شوهرکنم وبچه دار بشم!!!!!یه شعار درست کرده بودم بر خودم تو دبیرستان که سر به دار میدهم.تن به ذلت نمیدهم!!یعنی سرم بره شوهر نمیکنم!!!!بچه ها میشستن تو نیمکتا دور هم وخصوصیات مرد مورد علاقشونو بر هم میگفتن با معیاراشونو.من فقط میخندیدم.میگفتن چه بیکارایی پیدا میشن.خدا هرجا بخواد میشونتتون.بعدشم ادم چیزی رو که به زبون بیاره برعکسش میشه.الان که به هم میگید شوهر چهل گیس میخوام اگه فردا شوهرتون کچل ازآب دراومد کی میخواد جوابگو باشه.شما میمونید ویه دماغ سوخته با کلی دوست وفامیل که ممیزنن تو سرتون که این بود مردی که میگفتی!چه سلیقه ای!تو که میگفتی به کچل نمیرم.ماشینش این نباشه نمیرم.پس چی شد!!!اینه که خودتون بهونه میدین دست دیگران مسخرتون کنند..به یاد ندارم تا به حال به کسی معیاری رو گفته باشم.نمیدونم شاید از محافظه کاری بودن شدیدم بوده!..بغل دستیم عاشق افکار من بود.همیشه میگفت تو یه جوووووووری هستی.یه جوری فکر میکنی.راس میگفت.من مث بقیه دخترای همسنم فکر نمیکردم...شاید بهتر بود مثل اونا میبودم.کسی درکم نمیکرد!تو پیش دانشگاهی دوستام وقتی افکارمو شنیدن یه چند ساعتی مسخره کردنم وخندیدن فقط.باورشون نمیشد..اونا عاشق شوهر کردن بودن وتو فاز این حرفا..اما من تو دنیای بچگی خودم بودم هنوز..یکیشون گفت این خط این نشون.5سال دیگه بهت زنگ میزنم.اگه شوهر نکردی!یه بارم با دخترخالم که 4 سال از خودم بزرگتره و یه دوره ای مث خودم خل وچل بود امضا دادیم وقسم خوردیم وقسم نامه نوشتیم هیچ وقت ازدواج نکنیم.گفتیم نامرده هرکی پای حرفش نمونه.دخترخالم 5سال پیش ازدواج کرد.موقع نامزدیش بهش گفتم قسمتو یادته؟هنوز برگشو دارما!!!!خندید منم خندیم!همیشه دیر کردم اما تاوان دیر کردنمو هم دارم میدم...کسی باورر نمیکنه که من دیر بزرگ شدم...همه فکرای دیگه میکنن و میگن لابد عیب وایرادی داره!!!مسائل زن وشوهری هیچ وقت برام قابل هضم نبود.نمیخواستم بزرگ بشم وگرفتار مسائلی که همیشه ازش فراری بودم!من درک نمیکردم دنیای ادم بزرگارو....

ولی باور کنید علت بعضی دیر ازدواج کردنا دیر بزرگ شدنه...آقا همه که قرار نیست زود بزرگ شن.بعضیا شخصیتشون اینجوریه!مث من!!!